آن روز كه بيايي گرد و غبار راه را با اشكهايم فرو مي نشانم ، گرد وغباري كه از اعمال ما برخواسته و راه آمدنت را دشوار كرده . آن روز كه بيايي به خورشيد مي گويم خاموش شو زيرا كه مولايم درخشانتر از توست - سرو را گويم خم شو ، كه قد دلاراي سرورم رعناتر از توست - گل را مي گويم كه بو و روي خود را پنهان كن كه مولايم با رويي زيباتر در راه است .
مولايم ! آن روز كه بيايي سبزهاي چمن را گويم كه رنگ رخسارتان خواهد رفت آنگاه كه مولايم با رداي سبز وارد اين بوستان شود .
اي كاش من گل سرخي بودم و مي توانستم از ساقه هايم دستي برآورم و به دامنت آويزم ! اما نه ! خارها ترا خواهد آزرد ؟ خارها ترا خواهد آزرد ... !
عصر جمعه و دلتنگي آن فرا رسيد باز اين جمعه هم گذشت ولي آقا و مولايمان ظهور نفرمودند.
خدايا پس کی.....

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 7:19  توسط حسین
|
